تبلیغات
مركز آموزش هیپنوتیزم, تله کینزی, کندالینی, چشم سوم, ریکی, پرواز روح, هاله, هرم انرژی و ... - تناسخ (بازگشت مجدد)

با سلام خدمت شما دوست عزیز
من قصد دارم با قرار دادن مطالب مربوط به خودشناسی برای بهتر زندگی کردن شما قدمی بردارم.
در صورت نیاز می توانید با من در تماس باشید.

کانال تلگرامی من: https://t.me/hypnosisfast

ایمیل من: harakat.meta@yahoo.com

حركت ...

جستجو

 

دلیل ابطال عقیده تناسخ

درست توجه کنید! همه می دانیم که موجودات زنده در این جهان یک لحظه آرام نیستند و دائما از حالی به حال دیگر, و از مرحله ای به مرحله کاملتر قدم می گذارند. درحقیقت عقربه همه دگرگونیها و تحولات حیاتی در موجودات زنده جهان, متوجه به سمت تکامل و مراحل عالیتر حیات است. نطفه ای که از ترکیب یک «اسپرم» و یک « اوول» به وجود می آید, شب و روز در حرکت است؛ درآغاز به زحمت با چشم دیده می شود و کمترین شباهتی به انسان ندارد, ولی به زودی دورانهای تکاملی خود را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد و در پایان, صورت انسان کاملی به خود می گیرد. چیزی که هرگز در این قانون امکان پذیر نیست, بازگشت به عقب و ارتجاع است. هرگز طفل یک ماهه به حال نطفه یک روزه برنمی گردد, و طفل تکامل یافته, به صورت علقه سابق درنمی آید. سپس هنگامی که دوران تکامل جنینی به نهایت خود رسید و دیگر جنین نتوانست استفاده ای از رحم کند, با یک فرمان طبیعی که از مبدأ آفرینش صادر می شود, اخراج می گردد و همانند میوه رسیده ای که از درخت می افتد, از رحم جدا می گردد. همانطور که آن سیب هرگز به درخت باز نمی گردد , این جنین نیز دوباره به رحم باز نخواهد گشت! حتی اگر جنین بر اثر برخورد به موانع و عللی نتواند دوران تکامل خودرا طی کند و ماندن در رحم اثری برای او نداشته باشد و بالاخره بطور ناقص سقوط کند , باز برگشتن او به رحم – همانند بازگشت میوه کالی که از درخت افتاده – دیگر ممکن نیست.
این قانون در گیاه, حیوان, انسان و بطور کلی در سراسر جهان حیات و زندگی, عمومیت دارد و هرگز موجود زنده ای پس از طی یک دوران تکاملی – اگر چه این دوران به صورت ناقص انجام پذیرد – به عقب باز نمی گردد,و دورانی که پشت سر گذاشته شد, برای همیشه پشت سر گذاشته شده است .
فلاسفه پیشین, گاهی همین حقیقت رادر لباس دیگر بیان می کردند و می گفتند: هر موجودی که از«قوه» به «فعلیت » برسد, دیگر به حال اول (قوه) باز نخواهد گشت.

نظریه یک فیلسوف مشهور

ملاصدرای شیرازی در کتاب مشهور خود «اسفار» ضمن دلائل فراوان بر محال بودن نظریه تناسخ چنین می گوید: روح در آغاز پیدایش خود استعداد و قوه محض و در هیچ قسمت به مرحله فعلیت نرسیده است؛ همانطور که بدن نیز در آغاز چینن می باشد, یعنی همه چیز او در مرحله استعداد نهفته است .

این دو (روح و بدن) دوش به دوش یکدیگر پیش می روند و آنچه در آنها به صورت «قوه و استعداد » نهفته است تدریجا به مرحله «فعلیت و ظهور » می رسد. همانطور که جسم پس ازرسیدن به یک مرحله از«فعلیت» محال است دوباره به حال «استعداد و قوه» بازگردد و مثلا هرگز یک جینن کامل, به مرحله «نطفه» یا «علقه» تنزل نمی کند, ویا پس از تولد, به رحم باز نمی گردد, همچنین روح پس از رسیدن به یک مرحله از فعلیت, محال است دو مرتبه بازگشت به «قوه» نماید؛ زیرا حرکت این دو (روح و جسم) از «قوه» به «فعل» از نوع «حرکت جوهری » است که در ذات اشیاء صورت می گیرد و بازگشت در حرکت جوهری امکان پذیر نیست. حال اگر فرض کنید روح پس از رسیدن به مرحله «فعلیت » بازگشت بدنی که در حال جنینی, یعنی استعداد و قوه محض است, بنماید, لازمه آن این می شود که دو چیز متضاد با هم متحد گردند، یعنی بدنی که در حال استعداد و قوه است با روحی که به مرحله فعلیت و ظهور رسیده متحد شود .
تردیدی نیست که چنین اتحادی محال می باشد.

ولی عقیده به تناسخ , درست برخلاف این قانون مسلم است.

این عقیده می گوید: انسان می میرد و روح او بسان میوه رسیده یا کالی (به اختلاف پرورش تکاملی ) از بدن جدا می گردد, ولی بزودی به بدن دیگری بازگشته,همان مراحل را از نو شروع می کند. نخست در درون یک نطفه و سپس به صورت جنین کاملی در می آید. مجددا متولد می شود. مجددا دوران طفولیت را با همه مشکلات و تلخیها و شیرینیهایش پشت سر می گذارد. روحی که سابقا بلد بود حرف بزند, راه برود, غذا بخورد, فکر کند و احتمالا بخواند و بنویسد, همه چیز را فراموش کرده و دوباره باید مادر, او را پا به پا ببرد تا «شیوه راه رفتن» را بیاموزد, کم کم یک حرف و دو حرف بر زبانش بگذارد تا غنچه لب شگفتن گیرد و به سخن گفتن آشنا شود. دوباره طرز لباس پوشیدن را فرا گیرد, کم کم به مدرسه برود, از نو الفبا, از نو «بابا نان داد و مامان آب داد» و از نو همه چیز به او یاد بدهند.

این یک ارتجاع روشن, یک عقب گرد به تمام معنی, و یک گام بزرگ به سوی مراحل گذشته خواهد بود.
این سخنی است که هیچ فیلسوف, هیچ دانشمند و عالم طبیعی, هیچ محققی نمی تواند آن را بپذیرد….
وانگهی, یک نفر خداپرست که معتقد است نظام کائنات جهان هستی, مطابق یک اراده ازلی, و بر طبق یک سلسله قوانین صحیح اداره می شود, چگونه ممکن است این عمل احمقانه را به مبدأ بزرگ جهان آفرینش نسبت دهد, و بگوید: او, پس از آن که موجودی, همه مراحل تکاملی خود را – بطور کامل یا ناقص – طی کرد, دو مرتبه او را به حال نخست برمی گرداند و از« صفر» شروع می کند؟! آیا اگر کسی دانشجوئی رااز دانشگاه – هر قدر دانشجو ضعیف باشد – به کلاس اول دبستان برگرداند و او را وادار به خواندن الفبا و «بابا نان داد و مامان آب داد » بکند, بر او نمی خندند؟! چطور می توان این عمل مضحک را به خدا نسبت داد؟!
حق این است که روح پس از جدائی از بدن, دیگر به این جهان و به درون رحم باز نخواهد گشت, وباز گشت به زندگی رستاخیز, نیز در یک مرحله عالیتر و رد یک جهان دیگرو برتر صورت می گیرد. و در حقیقت همانطور که « این جهان » نسبت به « جهان کوچک رحم» یک مرحله عالی تکاملی محسوب می شود, « جهان دیگر » نیز به همین نسبت, مرحله تکاملی این جهان خواهد بود, و این جهان دربرابر آن در حکم فضای کوچک رحم می باشد .

به هر حال, اعتقاد بازگشت روح به زندگی جدید دراین جهان یک عقیده به تمام معنی ارتجاعی است. هر روح تنها با بدن خود می تواند زندگی کند اگر می بینیم فلاسفه بزرگ ما عموما عقیده «تناسخ » و بازگشت ارواح به بدن حیوان یا انسان دیگری را در این جهان به کلی مردود شناخته اند, تنها از این نظر نیست که آیات قرآن مجید و منابع حدیث اسلامی این عقیده را طرد می کنند. بلکه, علاوه بر این, از نظر دلائل عقلی نیز این موضوع بروشنی ابطال شده است. نخستین عیب بزرگ این عقیده, مخالفت صریح آن« با قانون تکامل در جهان زندگی و حیات» و « ارتجاعی بودن» آن است. چگونه ما میتوانیم معتقد باشیم که خداوند ارواح را پس از یک سیر تکاملی – ولو نسبی – به حال اول باز می گرداند, و مجددا روح یک انسان چهل ساله را (مثلا) در درون جنینی قرار داده, و باز اورا در همان مراحل کودکی سیر می دهد, یک سیر کاملا تکراری و بی حاصل, تا این که پس از مدتها دوباره به جای اول برسد.


هرکس می فهمد که این برنامه یک برنامه عاقلانه نیست, بلکه برنامه های تکاملی جدید همواره باید از نقطه ختم برنامه های قبلی شروع گردد نه از نقطه شروع آن!

اکنون به سراغ دلائل عقلی دیگر برویم:

هیچ روحی به درد بدن دیگری نمی خورد


بر خلاف آنچه بعضی خیال می کنند, روح آدمی درآغاز یک موجود کامل و ساخته و پرداخته نیست, بلکه مراحل تکامل خود را در این جهان تدریجا می پیماید. کیست که نداند روح کودک, همانند جسم او, کودک است ,و روح یک جوان , مانند جسم او , پر شور و با نشاط و با حرارت. اصولا روان و تن آدمی ارتباط بسیار نزدیکی با هم دارند و هر کدام در دیگری مستقیما اثر می گذارد. آخرین تحقیقات فلاسفه ما, که بر اساس نظریه « حرکت جوهری » بنا شده, نشان می دهد که هرگز نباید روح را یک موجود کاملا مستقل از جسم, و جدا از آن بدانیم و در حقیقت یک نوع « دو گانگی و ثنویت» قائل شویم؛ بلکه این دوبیش از آنچه ما تصور کنیم, به هم مربوط و از یکدیگر اثر پذیرند, و به تعبیر بعضی، نسبت روح با جسم از جهتی شبیه نسبت «گلاب» و «گل» است؛ روانشناسی امروز نیز قدم فراتر نهاده و این رابطه را نزدیکتر ساخته است. اشتباه نشود، نمی خواهیم مانند « ماتریالیستها» بگوئیم: روح چیزی جز خواص ماده نیست، بلکه می خواهیم بگوئیم روح در عین این که موجودی مافوق ماده است, پیوند ارتباط و اتصال فوق العاده با جسم و ماده دارد.

این, ادعا نیست؛ حقیقی است که هم « فلسفه» و هم«روانشناسی» آن را اثبات می کند.

از این بیان بخوبی می توانیم این نتیجه را بگیریم: "همانطور که دو جسم از تمام جهات با یکدیگر شبیه نیستند, دو روح نیز نمی توانند از تمام جهات با هم شباهت داشته باشند". زیرا هر روحی رنگ بدن خود را خواهد داشت و به تناسب آن پیش خواهد رفت؛ و به همین دلیل شما هرگز دو نفر را نمی یابید که از نظر تظاهرات و پدیده های روانی کاملا همانند باشند و خواه ناخواه نقاط اختلاف و تفاوت بایکدیگر خواهند داشت. به تعبیر دیگر, دو جسم اگر از تمامی جهات مثل هم باشند, یکی خواهند بود و دو روح اگر در همه چیز مانند هم باشند, یک روح خواهند شد.
با در نظر گرفتن سنخیت «روان» و «تن» یا «روح» و «جسم», هیچ روحی ممکن نیست بتواند در کالبد دیگری قرار گیرد, و اصولا با هم تطابق و هماهنگی ندارند. هر جسم تنها شایسته و هماهنگ روحی است که با آن پرورش یافته و بعکس, هر روحی نیز شایسته و هماهنگ با جسم خویش است. این تناسب و هماهنگی بقدری است که اگر (فرضا) روحی را به کالبد دیگری بفرستند کاملا بیگانه و بی تناسب خواهد بود.
و نیز همین دلیل رد «رستاخیز» باید به همین بدن بازگشت کند, زیرا ادامه فعالیت حیاتی این روح بدون آن ممکن نیست؛ با آن پرورش یافته, و با آن خواهد زیست, منتها در یک مرحله کاملتر.
طرفداران عقیده تناسخ, گویا همه این حقایق را فراموش کرده اند و چنین می پندارند که « روح » مسافری است که گاهی در این منزل و گاهی درآن منزل رحل اقامت می افکند, و یا همچون مرغ سبکبالی است که هر زمان در آشیانی مسکن می گزیند؛ در حالی که چنین نیست؛ مسافر و مرغ, چیزی, و منزلگاه و آشیان, چیز دیگری است؛ ولی روح و جسم آنچنان به هم پیوستگی و آمیختگی دارند که نه این جسم می تواند قالب روح دیگری گردد, نه روح دیگری می تواند با این جسم, قرین و هماهنگ شود, و در مثل همچون قفلهای مختلفی هستند که هر کدام کلیدی مخصوص به خود دارد که به درد دیگری نمی خورد.
این کار از او ساخته نیست

فرضا, از این حقیقت صرف نظر کنیم و بپذیریم که ممکن است روح انسانی به بدن جدیدی بپیوندد, چگونه ممکن است روح یک انسان ۵۰ ساله (مثلا) که مراحل گوناگون را طی کرده, در جنین کودکی قرار گیرد, و پس ار تولد, مانند روح یک کودک، همان تظاهرات کودکانه را داشته باشد؛ بهانه بگیرد؛ گریه کند؛ سرلج بیفتد؛ داد و فریاد راه بیندازد؛ بازیهای کودکانه و قهر و آشتی های بچگانه داشته باشد, ودر دوران جوانی نیز جوانی کند؟! این کار, اصلا از او ساخته نیست, و این موضوع باور کردنی نمی باشد. در این جا کاری به ارتجاعی بودن این خط سیر نداریم؛ منظور این است که فرضا ارتجاع و عقب گرد در جهان حیات قابل قبول باشد این کار به وسیله بازگرداندن روح انسان ۵۰ ساله به بدن یک کودک میسر نمی باشد.

فراموشی مطلق برای ارواح ممکن نیست


یکی دیگر ازدلائلی که باطل بودن عقیده«بازگشت روح به بدن دیگر» را مسلم می سازد, موضوع«فراموشی مطلق»خاطرات گذشته است. توضیح این که: اگر بنا باشد همه ارواح, یا ارواح تکامل نیافته, به بدنهای تازه ای باز گردند, چگونه ممکن است تمام خاطرات گذشته را فراموش کنند! ما و شما, نه خودمان, و نه هیچیک از کسانی را که می شناسیم, ندیده ایم که به خاطر داشته باشد بار دیگری به این جهان آمده و حوادث آن را دیده باشد، ما هر چه فکر می کنیم کوچکترین خاطره ای از زندگی دیگری را به یاد نمی آوریم.

چگونه ممکن است تا کسی ۳۰ یا ۵۰ سال یا بیشتر در این جهان زندگی کند, علومی را بیاموزد, در فنون بسیاری مهارت پیدا کند, ده ها هزار خاطره مسرت بخش یا غم انگیز داشته باشد, با هزاران دوست یا دشمن در عمر خود برخورد نماید, ولی همه را فراموش کند! چنین فراموشکاری برای روح غیر ممکن است و لذا- طبق مدارکی که از قرآن مجید و دلائل عقلی در دست است- در رستاخیز که ارواح به بدنهای کامل خود باز می گردند, تقریبا همه چیز را به خاطر دارند؛ اعمال و کرداری که در این جهان داشتند, حتی دوستان و دشمنان خود را اگر ببینند, می شناسند. چطور ممکن است بازگشت به این جهان , و بازگشت در رستاخیز, این قدر فاصله و تفاوت با هم داشته باشند و انسان در زندگی جدید, به هیچوجه خاطره ای از گذشته را به یاد نیاورد!
وانگهی، به فرض این که چنین چیزی ممکن باشد, بیهوده و بی فایده است؛ زیرا طرفداران این عقیده, معتقدند زندگی جدید برای «تنبه» و «تکامل» و احیانا برای «کیفر» در برابر خلافکاریهای زندگی نخستین است. بدیهی است که این موضوعات درباره کسی که گذشته را بکلی فراموش نموده, مفهومی ندارد. او نه جنایات و خلافکاری های خود را به خاطر دارد که عبرت بگیرد و بیدار شود، و نه محرومیتها را به یاد می آورند که احیانا از پیروزی و وصول به مقصد خویش در این زندگی جدید, لذت ببرند؛ زیرا همه این مفاهیم, مشروط به یاد آوری خاطرات پیشین است.
بعضی از طرفداران عقیده تناسخ برای توجیه این فراموشی مطلق, به دست و پای عجیبی افتاده اند؛ می گویند در گوشه و کنار جهان, افرادی دیده شده اند که خاطرات زندگی پیشین را کم و بیش به یاد دارند!
به این افراد باید گفت: اولا, هیچ گونه «مدرک معتبر» که بتوان در بحثهای علمی روی آن تکیه نمود, برای این ادعا وجود ندارد, و به فرض این که فردی پیدا شود که چینن ادعایی کند, هیچ بعید نیست که از قبیل توهمات و خیالاتی باشد که پاره ای از بیماران روانی به آن گرفتار ند, و گرنه هر یک از ما هزاران فرد سالم را می شناسیم و با آنها محشور هستیم و هرگز ندیده ایم هیچکدام چنین ادعایی داشته باشند. ثانیا, به فرض اینکه چنین افرادی پیدا شوند و از نظر روانی از سلامت کامل برخوردار باشند، تازه این سؤال پیش می آید که دلیل این تبعیض چیست؟ چرا تنها افراد بسیار معدودی مدعی به خاطر داشتن زندگی پیشین باشند و دیگران همه را انکار کنند؟ این تبعیض کاملا بی دلیل است.
اینها همه به خوبی گواهی می دهد که اصل ادعای تناسخ واهی و بی اساس می باشد.


منبع : بینش ماوراء